کتاب “من با تو چه نسبتی دارم” با حرکت میان سه حوزه اجتماعی، روانشناختی و عاطفی، تلاش میکند تصویری متفاوت از روابط انسانی، پیچیدگیهای ذهنی و زخمهای پنهان آدمها ارائه دهد؛ روایتی که در آن مرزی میان واقعیت و حقیقت شکل گرفته و گذر زمان نیز بخشی از این فاصله را آشکار میکند.
المیرا اسماعیلی، نویسنده کتاب “من با تو چه نسبتی دارم”، در گفت و گو را راوی هنر، با اشاره به رویکرد چندلایه این اثر گفت: در این کتاب، مسائل اجتماعی، روانشناختی و عاطفی بهصورت جدا از یکدیگر روایت نمیشوند، بلکه در خدمت داستان قرار گرفتهاند. همین نگاه چندلایه باعث شده کتاب در قالب یک اثر صرفاً روانشناختی یا عاطفی محدود نشود و بتواند روابط انسانی را از زوایای مختلف بررسی کند.
ساختارشکنی روانشناختی در روایت زخمهای انسانی
یکی از ویژگیهای قابل توجه کتاب، نگاه متفاوت آن به برخی مفاهیم رایج روانشناسی و نوعی ساختارشکنی در این حوزه است. این رویکرد، اگرچه تا حد زیادی با هدف ایجاد شوک و جذابیت برای مخاطب شکل گرفته، اما در لایههای دیگر کتاب با طرحوارهها، پروندههای روانشناختی و تروماهای شدید روحی و روانی پیوند خورده است.
از این منظر، ساختارشکنی موجود در اثر تنها برای غافلگیر کردن مخاطب نیست، بلکه بخشی از آن از مواجهه با زخمها و پیچیدگیهای واقعی روان انسان شکل گرفته است.
مرز میان واقعیت و تخیل
شخصیتها و موقعیتهای داستان نیز در مرزی میان واقعیت و تخیل حرکت میکنند. مخاطب میتواند در میان شخصیتهای کتاب، نمونههایی آشنا از دنیای واقعی و حتی اطراف خود پیدا کند.
در این نگاه، ذهن نویسنده واقعیت را با بال تخیل به پرواز درمیآورد؛ بنابراین ممکن است ریشههایی از واقعیت در شکلگیری شخصیتها و موقعیتها وجود داشته باشد، اما نتیجه نهایی در جهان تخیل نویسنده به یک روایت داستانی تبدیل میشود.
رابطه عاطفی؛ مسیری برای رشد و آگاهی
یکی دیگر از محورهای مهم “من با تو چه نسبتی دارم”، مفهوم رابطه عاطفی و چگونگی شکلگیری آن است. در نگاه نویسنده، رابطه عاطفی نباید صرفاً نتیجه یک خلأ احساسی، نیاز عاطفی یا تکرار تجربههای گذشته باشد، بلکه باید در مسیر خود به رشد و آگاهی برسد.
رابطه زمانی میتواند معنا پیدا کند که انسان ضمن شناخت دیگری، خودش را نیز آگاهانهتر بشناسد و دو طرف بتوانند در کنار یکدیگر رشد کنند.
از همین زاویه، بخش قابل توجهی از تعارضهای عاطفی نیز پیش از آنکه به رابطه فرد با دیگری مربوط باشد، میتواند ریشه در مسائل حلنشده فرد با خودش داشته باشد. نداشتن خودشناسی کافی و شناخت نادرست از نیازها و باورهای شخصی، گاهی مسیر شناخت دیگری و ساختن یک رابطه سالم را نیز دشوار میکند.
مخاطبانی که شخصیتهای داستان را شناختهاند
واکنش مخاطبان به این نگاه متفاوت نیز از بخشهای قابل توجه تجربه انتشار کتاب بوده است. پیامهایی با مضمون «این شخصیت را میشناسم»، «دیدمش»، «قابل لمس است» و «انگار خودم هستم» از جمله واکنشهایی بوده که نویسنده دریافت کرده است؛ واکنشهایی که نشان میدهد شخصیتها و موقعیتهای داستان برای بخشی از مخاطبان، ملموس و قابل شناسایی بودهاند.
از نگاه اسماعیلی، همین همراهی مخاطبان نشان میدهد ترکیب عناصر اجتماعی، روانشناختی و عاطفی توانسته روابط پیچیده و گاه نامشخص انسانی را به شکلی ملموستر روایت کند؛ روابطی که در ظاهر سادهاند اما در لایههای زیرین خود با نیازها، تجربههای گذشته، ترسها، زخمها و مسئله خودشناسی گره خوردهاند.
“من با تو چه نسبتی دارم”؛ فانوسی برای شناخت پیش از رابطه
“من با تو چه نسبتی دارم” در نهایت میکوشد مخاطب را پیش از ورود به یک رابطه، به شناخت بیشتر از خود، نیازها و مرزهایش دعوت کند.
در نگاه نویسنده، این کتاب میتواند مانند یک فانوس روشن در مسیر رابطه باشد؛ نوری برای عبور از تاریکی و ابهام و حرکت آگاهانهتر به سوی رابطهای که در آن شناخت، رشد و آگاهی جایگاه پررنگتری دارند.
این اثر در لایهای عمیقتر، مخاطب را با یک پرسش اساسی روبهرو میکند: پیش از آنکه بدانیم با دیگری چه نسبتی داریم، تا چه اندازه نسبت خودمان با خویشتن را شناختهایم؟
انتهای پیام/
